و جیرجیرک شب ها در خاموشی ماه آواز میخواند.

وقتی که بچه بودم

پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحر خیزی پلک

تا نارنج زاران خورشید

وقتی که بچه بودم خوبی، زنی بود

که بوی سیگار می داد

و اشک های درشتش از پشت عینک

با قرآن می آمیخت

آه، آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه..

وقتی که بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود

و جیرجیرک شب ها در خاموشی ماه آواز میخواند

وقتی که بچه بودم

در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد

آه، آن روزهای رنگین

آه آن روز های کوتاه..

آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراق

این سان فراوان نبودند

وقتی که بچه بودم، مردم نبودند!

آن روزها،

وقتی که من بچه بودم

غم بود

اما

کم بود…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.