و جیرجیرک شب ها در خاموشی ماه آواز میخواند.
30 مارچ 2011 نوشتن دیدگاه
وقتی که بچه بودم
پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحر خیزی پلک
تا نارنج زاران خورشید
وقتی که بچه بودم خوبی، زنی بود
که بوی سیگار می داد
و اشک های درشتش از پشت عینک
با قرآن می آمیخت
آه، آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه..
وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود
و جیرجیرک شب ها در خاموشی ماه آواز میخواند
وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد
آه، آن روزهای رنگین
آه آن روز های کوتاه..
آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراق
این سان فراوان نبودند
وقتی که بچه بودم، مردم نبودند!
آن روزها،
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود…
دیدگاههای تازه