I Need Every Wakin› Hour With Ya
11 ژانویه 2011 ۱ دیدگاه
من هیچ وقت از خوشحالی گریه نکردم تا حالا، همیشه فک میکردم اگه یه روزیم این اتفاق بیفته لابد یه شرایط فوق العاده ایه و یه چیز فراموش نشدنی ای صاحب میشم و خلاصه یه اتفاق خااااثی میفته، چون حتی اونقدممممم دلم واس کسی تنگ نمیشه که بعد از دیدنش از خوشحالی گریه کنم.
ولی امروز، امشب، اینقد عالی بود…اون اتفاق خاااااث این شد که من دوباره اون ورقه که توش همه واسم یه چیزی نوشتنو بگیرم تو دستمو دوباره همشو بخونم از اول، یه موزیک خددددداااا گوش بدم و به چیزای خوب فک کنم، اینقد به چیزای خوب فک کنم تا سرم بترکه، بعد یهو اینقد گرم شدم، اینقد امیدوار و اینقد خوش بین و اینقد عااالی…که فک کردم قلبم گنجایششو نداره و الانه که یه چیزیم بشه.
ولی خب چیزیم نشد، و با اینکه دارم میمیرم از خواب و هنوز دستام یخه از اون همه برف بازی بدون دستکش ولی هنوز یه چیزی داره برق میزنه تو خود خود خودم، مث اینه که یه منبع انرژی گنده داشته باشم تو قلبم و فک نکنم تعداد زیادی به اینجا رسیده باشن. قابل توصیف نیس.
به قولی اینقد خوشالم که میتونم دممو تکون بدم:دی
پ.ن:فقط وقتی به روزای آخر نزدیک میشی یادت میفته که حتی با خوابیدنم نباید ساعتای اینجا بودنتو هدر بدی.
ژانویه 11, 2011 @ 18:33:20
آخ دوست دارم حساتو