foooool caaaat
03 ژانویه 2011 3 دیدگاه
دارم فک میکنم نزدیک یه سال شده که درست و حسابی ننوشتم و بیشتر از دو خط ننوشتم.
معمولا سه هفته میومدم ایران، و الان که سه هفته تموم شده و من هنوزم بیشتر از یه هفته دیگه وقت دارم، احساس میکنم قاچاقی اینجام و خب این خیلی حس خوبیه:دی
نچ. نشد. نمیشه مثل قبل.
پس
- جمعه معرکه بود.
-دیروز واسه اولین بار آسمون آبی تهرانو دیدم، برج میلاد معلوم بود و کوها!
-ولی برف نمیاد. بارونم نمیاد. لج کرده آسمون انگار.
-هفته های آخر شونزده سالگی.
-یه سال شد که از سیصد و شصت و پنج روز من اومدم اینجا!
-گربه ام داره هشت سالش میشه. به طرز احمقانه ای نگرانم بمیره.
-ترم دوم مدرسه شروع شده امروز و دوستام میگن جام خالیه. دوسشون دارم.
-امسال میخوام زندگی کنم…نت و به حداقل میرسونم و باید مث بز درس بخونم. باید یه چیزایی رو به بقیه ثابت کنم، به خودم.
-همه خواب میبینن ولی بعضیا خواباشون یادشون نمیاد و فک میکنن خواب نمیبینن. چرا من هر شب باید خوابام یادم باشه اونم با جزییات؟
بسه. برم بازی کنم:دی
ژانویه 04, 2011 @ 00:19:17
واسه اینکه اگه من توش باشم بیای واسم تعریف کنی :-?
16 سالهگی رو خیلی دوست داشتم، ناراحت شدم که تموم شد. تو جای منم از 16 سالهگی لذت ببر
ژانویه 05, 2011 @ 18:01:06
کاملا با کامنت مانیا موافقم ایضا :دی
ژانویه 11, 2011 @ 18:28:08
نهههه نت بیاااا…این درسا نمیذارن من از کسی باخبر بشم مگر توی اینترنت باشه طرف!