:|||

جون آدما چه بی ارزش شده…

اینقد خبرشو شنیدیم هر روز بی حس شدیم، سرمونو با تاسف تکون میدیم و میگذریم!

I Need Every Wakin› Hour With Ya

من هیچ وقت از خوشحالی گریه نکردم تا حالا، همیشه فک میکردم اگه یه روزیم این اتفاق بیفته لابد یه شرایط فوق العاده ایه و یه چیز فراموش نشدنی ای صاحب میشم و خلاصه یه اتفاق خااااثی میفته، چون حتی اونقدممممم دلم واس کسی تنگ نمیشه که بعد از دیدنش از خوشحالی گریه کنم.

ولی امروز، امشب، اینقد عالی بود…اون اتفاق خاااااث این شد که من دوباره اون ورقه که توش همه واسم یه چیزی نوشتنو بگیرم تو دستمو دوباره همشو بخونم از اول، یه موزیک خددددداااا گوش بدم و به چیزای خوب فک کنم، اینقد به چیزای خوب فک کنم تا سرم بترکه، بعد یهو اینقد گرم شدم، اینقد امیدوار و اینقد خوش بین و اینقد عااالی…که فک کردم قلبم گنجایششو نداره و الانه که یه چیزیم بشه.

ولی خب چیزیم نشد، و با اینکه  دارم میمیرم از خواب و هنوز دستام یخه از اون همه برف بازی بدون دستکش ولی هنوز یه چیزی داره برق میزنه تو خود خود خودم، مث اینه که یه منبع انرژی گنده داشته باشم تو قلبم و فک نکنم تعداد زیادی به اینجا رسیده باشن. قابل توصیف نیس.

به قولی اینقد خوشالم که میتونم دممو تکون بدم:دی

 

پ.ن:فقط وقتی به روزای آخر نزدیک میشی یادت میفته که حتی با خوابیدنم نباید ساعتای اینجا بودنتو هدر بدی.

foooool caaaat

دارم فک میکنم نزدیک یه سال شده که درست و حسابی ننوشتم و بیشتر از دو خط ننوشتم.

معمولا سه هفته میومدم ایران، و الان که سه هفته تموم شده و من هنوزم بیشتر از یه هفته دیگه وقت دارم، احساس میکنم قاچاقی اینجام و خب این خیلی حس خوبیه:دی

 

نچ. نشد. نمیشه مثل قبل.

پس

 

- جمعه معرکه بود.

-دیروز واسه اولین بار آسمون آبی تهرانو دیدم، برج میلاد معلوم بود و کوها!

-ولی برف نمیاد. بارونم نمیاد. لج کرده آسمون انگار.

-هفته های آخر شونزده سالگی.

-یه سال شد که از سیصد و شصت و پنج روز من اومدم اینجا!

-گربه ام داره هشت سالش میشه. به طرز احمقانه ای نگرانم بمیره.

-ترم دوم مدرسه شروع شده امروز و دوستام میگن جام خالیه. دوسشون دارم.

-امسال میخوام زندگی کنم…نت و به حداقل میرسونم و باید مث بز درس بخونم. باید یه چیزایی رو به بقیه ثابت کنم، به خودم.

-همه خواب میبینن ولی بعضیا خواباشون یادشون نمیاد و فک میکنن خواب نمیبینن. چرا من هر شب باید خوابام یادم باشه اونم با جزییات؟

 

بسه. برم بازی کنم:دی

Leave uS for something that’s worth iT

دوست ندارم اون روزی که بالاخره بعد از این همه سااااال  از خوابت بیدار میشی، بفهمی که همش واسه آدم اشتباهی بوده…

…they don’t understand

 

سیگارت را بکش، فرانتس، بعد سرت را بگذار روی سینه من و بخواب. بخواب تا وقتی که این اتاق به گرمی تن ما شود…

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.