Ghosts of friends past

وقتی دوست نزدیکت میشه دوست معمولی، وقتی دوست معمولیت میشه فقط کسی که میشناسی، مجبور میشی به خاطر گذشته ی دوستیتون و رفاقتی که داشتین تو زندگیش باشی و بذاری تو زندگیت باشه…مهم نیست چقدر از پوسیدن اون دوستی گذشته، چقدر جفتتون عوض شدید، چقدر اون رفاقت جای خودشو داده به بی اعتنایی و طعنه های گاه گدار تازه اگه خوش شانس باشی.
نمیتونی از زندگیت ببریش، چون دلیل واضحی نداری که باهاش علت کات کردنشو توضیح بدی به خودت و اون…نه دعوا کردین، نه چیز بدی گفتین به هم دیگه نه هیچ چیز دیگه…
نه مثل قبل هستید نه سراغ همو میگیرید، ولی نه رسما دعوا کردید نه هیچی…هیچ کاری نمیشه کرد.
فقط میشن شبحی از چیزی که بوده، شبحی که هر از گاهی تو زندگیت پرسه میزنه و نمیتونی بندازیش بیرون.
“تحمل” کردن آدما دردناکه.

honestly, to hell with you guys

دارم بالا میارم

دارم همه ی این تنفر و کنایه ها رو بالا میارم

دارم اون بندای نازکی که هنوز مونده رو میبرم

دارم این همه عقده

این همه حسادت

این همه تظاهر

این همه کینه ای که دارید رو بالا میارم

دارم جای شما بالا میارم!

 

my f***ed up home

دارم آماده بشم برم بیرون که مامانم میاد تو اتاق و با عادی ترین لحنش و دلواپسی ای که داد میزنه از چشاش میگه شالتو عوض کن ستاره…یه رنگ تیره تر بپوش جلب توجه نکنی بگیرنت!

به شلوار بلند و گشاد و مانتوی گشادتر و آستینای پایینشو شالی که قشنگ موهامو پوشونده و صورتی که آرایش نداره نگاه میکنم و موندم چی منو میخوان بگیرن.

بعد مامان دوباره میشینه واسم تعریف میکنه که بعضیا هیشکاری نکنن جلب توجه میکنن…همون تو مایه های اینکه سفیدی تو چشمی! :-j

عقم میگیره از کشوری که توش یه دختر جوون بودن جرمه. :|

باد ما را خواهد برد

 

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

When you get forgettable I’ll try being wonderful yet totally inedible

Wait, there’s something that I want to say

Something that we hid away

Something that I’d like to change

These words have never left a mouth

We never got to get it out

Communication not allowed,

somethings we don’t talk about…

و جیرجیرک شب ها در خاموشی ماه آواز میخواند.

وقتی که بچه بودم

پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحر خیزی پلک

تا نارنج زاران خورشید

وقتی که بچه بودم خوبی، زنی بود

که بوی سیگار می داد

و اشک های درشتش از پشت عینک

با قرآن می آمیخت

آه، آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه..

وقتی که بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود

و جیرجیرک شب ها در خاموشی ماه آواز میخواند

وقتی که بچه بودم

در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد

آه، آن روزهای رنگین

آه آن روز های کوتاه..

آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراق

این سان فراوان نبودند

وقتی که بچه بودم، مردم نبودند!

آن روزها،

وقتی که من بچه بودم

غم بود

اما

کم بود…

foolin’ myseLf

بعضی وقتا دوست دارم تمام بدبختیامو بذارم کنار، چشمامو ببندم و بذارم جان لنون بخونه که آل یو نید ایز لاااااااااو…

!خوش به حال روزگار

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک
شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگ هاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست …

نرم نرمک مي رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

اي دل من، گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به کام
باده رنگين نمي بيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت، از آن مي که مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم!
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ!

فریدون مشیری


 

 

…In a Big Big world

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

سهراب سپهری

تنها دلیلی که اینجا رو هنوز آپدیت میکنم اون ایمیلیه که نصفه شب برام میاد و میگه یه نظر خصوصی جدید دارم.

:|||

جون آدما چه بی ارزش شده…

اینقد خبرشو شنیدیم هر روز بی حس شدیم، سرمونو با تاسف تکون میدیم و میگذریم!

I Need Every Wakin’ Hour With Ya

من هیچ وقت از خوشحالی گریه نکردم تا حالا، همیشه فک میکردم اگه یه روزیم این اتفاق بیفته لابد یه شرایط فوق العاده ایه و یه چیز فراموش نشدنی ای صاحب میشم و خلاصه یه اتفاق خااااثی میفته، چون حتی اونقدممممم دلم واس کسی تنگ نمیشه که بعد از دیدنش از خوشحالی گریه کنم.

ولی امروز، امشب، اینقد عالی بود…اون اتفاق خاااااث این شد که من دوباره اون ورقه که توش همه واسم یه چیزی نوشتنو بگیرم تو دستمو دوباره همشو بخونم از اول، یه موزیک خددددداااا گوش بدم و به چیزای خوب فک کنم، اینقد به چیزای خوب فک کنم تا سرم بترکه، بعد یهو اینقد گرم شدم، اینقد امیدوار و اینقد خوش بین و اینقد عااالی…که فک کردم قلبم گنجایششو نداره و الانه که یه چیزیم بشه.

ولی خب چیزیم نشد، و با اینکه  دارم میمیرم از خواب و هنوز دستام یخه از اون همه برف بازی بدون دستکش ولی هنوز یه چیزی داره برق میزنه تو خود خود خودم، مث اینه که یه منبع انرژی گنده داشته باشم تو قلبم و فک نکنم تعداد زیادی به اینجا رسیده باشن. قابل توصیف نیس.

به قولی اینقد خوشالم که میتونم دممو تکون بدم:دی

 

پ.ن:فقط وقتی به روزای آخر نزدیک میشی یادت میفته که حتی با خوابیدنم نباید ساعتای اینجا بودنتو هدر بدی.

foooool caaaat

دارم فک میکنم نزدیک یه سال شده که درست و حسابی ننوشتم و بیشتر از دو خط ننوشتم.

معمولا سه هفته میومدم ایران، و الان که سه هفته تموم شده و من هنوزم بیشتر از یه هفته دیگه وقت دارم، احساس میکنم قاچاقی اینجام و خب این خیلی حس خوبیه:دی

 

نچ. نشد. نمیشه مثل قبل.

پس

 

- جمعه معرکه بود.

-دیروز واسه اولین بار آسمون آبی تهرانو دیدم، برج میلاد معلوم بود و کوها!

-ولی برف نمیاد. بارونم نمیاد. لج کرده آسمون انگار.

-هفته های آخر شونزده سالگی.

-یه سال شد که از سیصد و شصت و پنج روز من اومدم اینجا!

-گربه ام داره هشت سالش میشه. به طرز احمقانه ای نگرانم بمیره.

-ترم دوم مدرسه شروع شده امروز و دوستام میگن جام خالیه. دوسشون دارم.

-امسال میخوام زندگی کنم…نت و به حداقل میرسونم و باید مث بز درس بخونم. باید یه چیزایی رو به بقیه ثابت کنم، به خودم.

-همه خواب میبینن ولی بعضیا خواباشون یادشون نمیاد و فک میکنن خواب نمیبینن. چرا من هر شب باید خوابام یادم باشه اونم با جزییات؟

 

بسه. برم بازی کنم:دی

Leave uS for something that’s worth iT

دوست ندارم اون روزی که بالاخره بعد از این همه سااااال  از خوابت بیدار میشی، بفهمی که همش واسه آدم اشتباهی بوده…

…they don’t understand

 

سیگارت را بکش، فرانتس، بعد سرت را بگذار روی سینه من و بخواب. بخواب تا وقتی که این اتاق به گرمی تن ما شود…

 

Once upon a time we had a lot to fight for

چقدر سفت شده پدال دوچرخه دو نفره ی دوستیمان!

یا من خسته ام،

یا شیب زیاد شده،

شاید هم تو دیگر رکاب نمی زنی…

از پیج فیس بوک حرف مثل کلمه

some dance to remember, some dance to forget

هنوزم که هنوزه پست ایران داره کامنت میخوره. و خب هر کدومو که میخونم بیشتر فک میکنم که معنیشو نگرفتید، خودمم بی تقصیر نیستم البته چون خوب توضیح ندادم، ولی حداقلش انتظار داشتم درک کنید که زندگیم از ایران جدا شده. بله خودمم میدونم اونجا دنیا اومدم و بزرگ شدم و زندگی کردم و همه عمرم اونجا بوده، خودم بیشتر متنفرم از کسایی که تا پاشون به یه جا دیگه میرسه انکار میکنن ایرانو…انگار نقطه ضعفشونه، انگار خجالت میکشند از ایران. نمونه هاشو دیدم اینجا دیگه…

مهاجرت چند مرحله داره. وقتی تو یه مدت زمان کوتاه از چیزی که همه زندگیت بوده جدا میشی و وارد یه مرحله ناشناخته و حساس میشی، خیلی چیزا عوض میشه که قابل درک نیست تا وقتی که شخصا تجربه بشه. برای من که شخصا چند ماه اول انکار بود، وانمود میکردم اتفاق خاصی نیفتاده. ولی دوری از دوستام و ایران و همه چی اذیتم میکرد، بیشتر از همیشه خودمو تو دنیای مجازی غرق کردم، در حدی که به زندگی واقعیم لطمه میزد. با این اختلاف زمانی وحشتناک خواب و زندگیو همه چیمو فدای این کرده بودم که به موقع این ساعت ایران آنلاین باشم و چت کنم با دوستای ایران که انگار از وقتی نداشتمشون بیشتر قدرشونو میدونستم. به معنای واقعی چیزی نبودم جدای این. زندگی واقعیم فدای اون زندگی مجازی با ایران شده بود و واسم واقعا مهم نبود چون خوشحالم میکرد، هر چند که برای خودم مضر بود.

بعد از این مرحله،  یه دوره ی افسردگی وحشتناک داشتم که اتفاقا همزمان شده بود با یه دعوای دنباله دار با…کسی که باید بالاخره ازش جدا میشدم و هنوز با خودمون کنار نیومده بودیم بعد از رفتنم. یادمه هر شب گریه میکردم تو تخت خوابم، آهنگای دپرس، یه عالمه نوشته، یه عالمه اشک. فکر میکردم اونقدر که من به دوستای ایرانم اهمیت میدم اونا نمیدن. فکر میکردم از همه چی عقب افتادم و دیگه هیچی نمیتونه درست بشه، از مالزی تنفر داشتم و له له میزدم واسه یه لحظه ایران بودن. به خاطر همین وقتی بعد از سه ماه برگشتم ایران انگار سه سال گذشته بود، و با اینکه کم موندم تو اون ده روز انگار دنیا رو بهم داده بودن. تو اون چند روز واقعا تونستم زندگی کنم.

برگشتم…با بی میلی. ولی کم کم داشتم میدیدم که چه اتفاقی افتاده، کم کم داشتم سعی میکردم خودمو با شرایطم وفق بدم. ولی خب ایران هنوز برام مهم ترین چیز بود. هنوز سه ساعت و نیم کم میکردم از ساعت تا فک کنم دوستام در چه حالن. هنوزم وابسته بودم. همه چی بهتر شد وقتی بالاخره دوباره رفتم مدرسه، زمان زودتر میگذشت و منظم شده بودم و زندگیم چارچوب پیدا کرده بود. اینجا اون مرحله ای بود که واقعا نصف شده بودم بین اینجا و ایران! دوست پیدا کرده بودم ولی هیچ کدوم اونقد نزدیک نبودن. هنوزم حواسم سرجاش نبود:دی

همینجوری ادامه پیدا کرد همه چی…زندگی…یه بار دیگه ایران اومدن و این دفعه هم خوشحال بودم، هم زندگیم در جریان بود و هم تعطیلاتی بود واسه ایران اومدن. همه چیز عالی، تعادل!

ولی هیچ وقت نمیتونه اونطوری زیاد دووم بیاره. بالاخره حلقه دوستای نزدیکمو پیدا کردم اینجا و خب فکر کنم خیلی چیز طبیعی باشه که چیزایی که دور و برتن بیشترین تاثیر رو روت بذارن نسبت به اونایی که ازت دورن و تو زندگیت نیستن. نمیدونم چه جوری ولی جا به جا شدن. تا اینجا مشکلی نیست.

چیزی که من ازش ناراحتم اینه که تو همه این مدت، من همیشه سراغ دوستای ایرانو گرفتم، نخواستم صرفا رفتنم دلیل قطع رابطه شه. نمیگم بهترین دوست از راه دور بودم ولی تلاشمو کردم در حد خودم، و مسلما ناامید شدم وقتی اونا این زحمتو به خودشون ندادن. منظورمم با همتون نیست:دی

و حالا که بالاخره تونستم جا بیفتم و راحت باشم و زندگی کنم، نمیتونن خوشحالی منو ببینن، این منو ناراحت میکنه. انگار دوستای من دوست دارن من اون آدم قبل باشم حتی اگه به قیمت بدبختی و از دست رفتن زندگی خودم باشه.

یه معذرت خواهی بدهکارم…لحن خوبی نداشتم تو اون پست. ولی منظورم همینه که بود، حتی اگه بد رسونده شد. ولی خب این وبلاگ حرفای مستقیم خودمه و هر چیزی میتونه توش باشه حالا درست باشه یا نه:دی

به هر حال…همه دوستا جای خودشونو دارن. چه دور. چه نزدیک. چه صمیمی، چه دورادور.

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد…

در کوچه باید می آید

این ابتدای ویرانیست.

So long babe

بیشتر از هر وقت دیگه ای ارتباطم با ایران قطعه، خوشحالم هستم راستش…بالاخره اینجا جا افتادم، بالاخره دیگه واسم مهم نیس ایران چه خبره، بالاخره دیگه توییتا و پستای فیس بوک و بلاگای دوستای ایرانم واسم مهم نیس…بالاخره دیگه چهار ساعت و نیم از ساعت کم نمی کنم تا تصور کنم دوستام تو ایران در چه حالن…بالاخره یه روزای خاصی که میان حسرت نمیخورم و نمیگم یه سال شد…دو سال شد…بالاخره تونستم…بالاخره فراموش کردم

دوستا و مدرسه و روابط اجتماعی باحالی دارم اینجا…دوستایی که آدمو ول نمیکنن…نزدیکن…فاصله نیس…پشت سر هم حرف زدن خیلی! نیس…چشم و هم چشمی نیس…آدمایی رو پیدا کردم که صد برابر بهتر از چیزایی هستن که تو ایران میخواستم…اونایی که تو ایران نشستن و وانمود میکنن دوستامن…شاکین که چرا جواب مسیجا و آفلایناشونو نمیدم…کجا بودن وقتی داشتم دق میکردم از تنهایی و احتیاج داشتم بهشون؟ صد ساااال سراغمو نمیگرفتن…چی شد این…زنده اس، مرده اس، چی؟

این چند روزه دلیل مهم تری هم پیدا کردم، آخرین رشته ای هم که منو به ایران وصل میکرد رو اون قطع کرد :)

حتی دوست ندارم واسه تعطیلات مدرسه ام برم ایران. یه بار خوبه، دو بار خوبه، بعد همش افسردگی و دروغ و چرت و پرت و فیلتر و آلودگی و خب…تیپیکلی ایران!

فراموش کردم!

You & Us

آنهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

آنهایی که (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

آن هایی که رفته اتد منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر میکنند حالا که از جریان زندگی که آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز میخواهند به دوستیشان از راه دور ادامه بدهند یا نه.

آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.

آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.

آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.

آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یک بار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود.

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند آن ور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم آن وری ها را خط می زنند.

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.

آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند.

آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند…

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.

آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.

اما هم آن هایی که رفته اند و هم آن هایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.

not by me

Hush baby

اوکی من بچه ام تو بزرگی
حالا جیغ و دادتو بس میکنی؟

پیشین ورودی‌های دیرین

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.